تبليغاتX
!*(¤¯`°·.¸NiL0ui'¸.·°´¯¤)*!
بی صداترین فریاد

تا حالا شده احساس کنی بدبختی ؟ من شده ... تا حالا شده یهو احساس خفگی کنی ؟ من شده .... تا حالا شده احساس کنی بی کسی ؟ من شده .... تا حالا شده احساس کنی هیچی نیسی ؟ من شده .... تا حالا شده احساس کنی هیچی نداری ؟ من شده .... تا حالا شده بخوای خودت رو راحت کنی ؟ من شده ... تا حالا شده بخوای کسی رو بکشی ؟ من شده .... تا حالا شده نتونی واقعی بخندی ؟ من شده ... تا حالا شده کم بیاری ؟ من شده ... تا حالا شده هر چی میری به آخرش نرسی ؟ من شده .... تا حالا شده نتونی زندگی کنی ؟ من شده .... تا حالا شده بخوای همه رو نابود کنی ؟ من شده .... تا حالا شده بخوای همه چیو ول کنی و بری ؟ من شده ...........تا حالا شده بخوای ............ من شده

                        

اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه اون هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل رو نداشته باش فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگر اينطور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد کرده...!

           

چقدر عالی میشه آدم یکیو دوست داشته باشه  ُ ولی بهش دسترسی نداشته باشه ُ چون همیشه عاشقه اون  بمونه...!

عاشق بودن ؛ بخشيدن تا سرحد فقر است                               عشق ايثار چيزي بيش از تمامي خود است

                            

 

+ نوشته شده در  2008/9/30ساعت   توسط نیلوفر | 
      

كوچه بازم غرق هلهلست ...غرق شادي صداهاي مبهم ترانه هاي شاد از چند ماشين به گوشم مي رسه اما اونقدر دلم گرفتست كه حوصله ندارم برم پرده رو كنار بزنم و بيرونو نگاه كنم
شايدم حوصله دارم اما حسادت شايدم دلتنگي نمي دونم واقعا نمي دونم يه حس غريبه كه نميزاره پرده رو كنار بزنم
....صداي يه نوار از همه بيشتره ميشه گفت تقريبا مي فهمم چي مي خونه...حس كنجكاويم بالاخره به همه حسام غلبه مي كنه  ميرم و پنجره رو باز مي كنم و خودم يه گوشه تكيه مي زنم به ديوار مي خوام فقط گوش بدم مي خوام بدونم صداي شادي چه جوري مي خوام يه يه نقش خيالي تو ذهنم از شادي بكشم...توي دلتنگي خونه يه گلي زده جوونه  صحبت از يه جفت جوره نوبت شادي و شوره
....
چه اهنگ قشنگيه ..جفت جور جفت جور جفت جور بارها اين كلمه رو تو ذهنم مرور مي كنم ...يادم خودم و تو مي افتم واقعا من و تو هم يه جفت جوريم؟؟؟؟
كنجكاو ميشم چراغا رو خاموش مي كنم و پرده رو كنار مي زنم مي خوام امروز چهره يه ملكه خوشبخت ديگه رو ببينم..اروم پرده رو كنار مي زنم با ديدن ماشين عروس دوباره ذهنم پريشون ميشه مي دوني چرا....ماشين عروس پره از گلاي رزهاي زرد رزهاي زرد ناز و كوچولو...تو چشمام پر اشك ميشه اشكايي كه هر كدوم يه اه بزرگ توشونه...حس مي كنم بد جوري قلبم درد داره
...
از كنار پنجره دور مي شم كشو دراورو باز مي كنم و قوطي قرصامو در ميارم يه مدت مات به قرصا نگاه مي كنم...از كدوم بايد بخورم اين دفعه كدوم يكي از اين قرصاي لعنتي قراره ارومم كنه
...
اما دواي درد من هيچكدوم از اين قرصا نيست...از اين قرصا و ارامشاي ساعتي كه بهم ميدن متنفرم متنفرم متنفرم....اعصابم بد جوري بهم ريختهبازم دارم كنترل خودمو از دست ميدم پنجره رو دوباره باز مي كنم و قوطي قرصو پرت مي كنم بيرون....متوجه نگاهاي متعجب همراهاي عروس ميشم منم فقط نگاهشون ميكنم و بعد پنجره رو ميبيندم بزار تو بهت خودشون بمونن بزار فكر كنن ديوونم اونا چه ميفهمن درد منه چيه
..ميرم و روبروي اينه وا ميسم ...به چهره خودم رو اينه دست ميكشم گونه چپم هنوز كبوده حتي دست زدن بهش تو اينه هم برام درد اوره..از شدت بي خوابيم پاي چشمام انگار بادمجون كاشتن اما با خودم فكر مي كنم من يه دختر عاديم اما با همه عادي بودنم حتما لايق بهتر از اين وضعيت بودم...بودم يا شايدم نبودم...نميدونم ديگه اصلا مغزم كار نمي كنه
كتابام رو ميز بهم دهن كجي مي كنن ...خوب شروع كردم اما حس اينكه بتونم همه رو تموم كنم ندارم...حالم از زندگي بهم ميخوره...بارها با خودم تكرار كردن واسه چي نفس مي كشم...واسه خاطر تو...اره جوابش همينه واسه خاطر تو واسه خاطر تو درس مي خونم مبارزه مي كنم تلاش مي كنم
...
اما يه صدا مدام ازارم ميده داغونم كرده واسه چي تو براي اونم فقط يه رازي اون فقط برات يه دوماد خياليه...راحتش بزار ..برو تركش كن بزار حد اقل اين زندگي كنه نفس بكشه بزار حد اقل واسه اين صداي شادي و هلهله به اسمونا برسه...با نفس مسموم خودت دنياي اينو هم مسموم نكن
.....
نمي دونم واقعا ديگه به اين مغزم نمي رسه چه كنم با تو نفس بكشم و تو رو هم مثل خودم تو مرداب حل كنميا اينكه مثل يه پرنده كوچولو پروازت بدم بري تا به جاي يه درخت پاييزي بري و يه درخت بهاري پيدا كني
...
نمي توانم به ابرها دست بزنم به خورشيد نرسيده ام
هيچ گاه كاري را كه تو مي خواستي انجام نداده ام
انگار من ان نيستم كه تو ميخواهي
براي اينكه نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم
نمي توانم به عمق افكارت راه يابم و خواست هاي تو را حدس بزنم
دلم مي خواهد كسي را بيابي تا بتواند كارهاي نا تمام مرا به انجام برساند
راهي را كه من نيافتم او بيابد و براي تو دنياي بهتري بسازد
اگر كسي از من پرسيد بگواو بود

اما هيچ گاه دستش به ابرها و به خورشيد نرسيد

+ نوشته شده در  2008/9/25ساعت   توسط نیلوفر | 

 

خيلي وقت پيش بود كه ديدمش .خيلي وقت بود كه با هم بوديم.
زمان اين وسط نقشي نداشت . فقط امروز مهم بود و فرداي امروز.
عاشق همديگه بوديم .. ولي بيشتر همديگرو دوست داشتيم مال همديگه بوديم ولي  بيشتر برا همديگه ديگه بوديم.
يه جعبه قرص هميشه همراش بود ...هر از گاهي دو تاشو ميخورد .
چند بارم حالش بد شد ٬ رنگ و روش مي پريد و سرشو بين دو تا دستاش مي گرفت .
هر بارم که در باره قرص و مريضيش مي پرسيدم جوابمو نمي داد .
آخرين بار که پرسيدم گفت : تر خدا اين مسئله رو وارد دوستيمون نکن ... تو فک کن من سالم ِ سالمم ... قول بده که ديگه چيزي راجب اين موضوع نپرسي.
اين و که گفت جا خوردم ... دلم براش سو خت .
ماس ماليش کردم و گفتم : فقط اين وسط يه چيزه که بايد روشن بشه ...تا من خيالم راحت بشه ؟
گفت:چي؟  گفتم : ايدز که نداري ؟ ( حالت خانم معلما رو گرفت و گفت :) عزيزم تو که ميخواي آدم بشي ؟
گفتم : اجازه خانوم معلم ! بزودي گفت : نه من که چشم آب نمي خوره هميشه انگشتاشو تو انگشتام قفل ميکرد و محکم فشار ميداد . هميشه تو چشماي خوشکلش غم بود و رو لباي غنچش خنده .
هميشه موقعه خدافظي همديگرو بغل ميکرديمو مي بوسيديم .
يه بار بيشتر دعوامون نشد اونم سر پول ميز شام بود ... اونم قرار شد هر شب يه نفرمون حساب کنه .
اون شب بعد از شام رسوندمش خونه .قرارمون شد فردا صبح ساعت 10 .
ساعت 9:30 زنگ زد و گفت حرکت کن  بيا . 9:51 سر جاي هميشگي بودم .
عجيب بود که نبودش ... هميشه زودتر ميومد که دير تر نمي يومد
زنگ زدم گفت : اومدم ... اومدم وقط کرد .  ساعت 10:20 دقيقه بود .دوباره زنگ زدم گوشيش خاموش بود  ... تعجب و نگراني رعشه انداخت تو بدنم .
ماشينو رو شن کردم .همين که کلاچو گرفتم .از اون سر خيابون يه آمبولانس پيچيد تو ... ترس بود که ريخت تو تن و جونم .
آمبولانسو نيگا ميکردم. خدا خدا ميکردم که چهار راه و رد کنه و  بره ...(يا خدا .. يا خدا .. يا خدا ) سر چهاراه که رسيد پيچيد طرف خونه نازنين . بي اختيار  پشت سر امبولانس راه افتادم.
همون مسير هر شبي و ميرفت همون مسيري که هر شب نازنينو مي بردم خونه ...
دستو پام يهو شرو کرد به لرزيدن ... مثل موقع هايي که دعوام ميشد .دو تا کوچه ديگه مونده بود به خونشون . عضلات بدنم منقبض شده بود . يه کوچه .
با هزار زورو مکافات ماشين و نيگه داشتم ...سر کوچشون واساده بودم اما جرات اينکه سرمو برگردونم و داخل کوچه رو نيگا کنم و نداشتم .
فقط ميشنيدم ...صداي زجه زدن يه زن بود .. صداي هق هق يه مرد بود .
انگار همشون از قبل منتظر امروز بودن . انگار که از قبل خبر داشتن که امروز قرار ِ اينجوري بشه .
جز من  همه چيو از بالا ميديم. خودمو مي ديدم که پشت رل خشکم زده بود ..مامان نازنين که زن همسايه زير بغلشو گرفته بود و دوتايي زار مي زدن .
باباشو که به نر ده ها تيکه کرد بود و گريه ميکرد .
آخر از همم نازنين بود  نازنين بود که خيلي ناز خوابيد ه بود .. نازنين بود که خيلي نازتوي ملافه سفيد پيچيده شده بود ...چشمام انقد خيس بود که جاييو نمي ديد...
حرکت کردمو رفتم سر قرار منتظر شدم ..آخه قول داده بودم ...
--------------------------------------------------------------------------------------------
الانم هر پنجشنبه با 4 تا دونه گل سرخ ميرم پيشش ... بعد از يه فاتحه کلي با هم دردل مي کنيم ...

شهر برفي رو مي بينم از کنار پنجره ...
                                            بي تو گم ميشم  تو بغض ِ کوچه هاي خاطره
تو خيالم مي بينم مثل قديما با هميم ...
                                        سايه هامون داره از کناره جاده ميگذره
 تو اطاقم همه جا سايه توست ...
                                          سايه  پاک تو اي هميشه خوب
بوي خوب تو رو ميده هر نسيم ...
                                     غم چشم تو رو داره هر غروب
تو نيستي اما اسمت  هميشه رو لبامه ...
                                             بهانه اي براي شروع گريه هامه
صداي پات مي پيچه تو کوچه هاي خلوت  ...
                                                   چه انتظار  تلخي تو غربت شبامه
آروم آروم داره باز بارون مي باره گوش بده ...
                                                     باز دلم حال و هواي گريه داره گوش بده
شعر تلخ ِ گريهام و قصه ابرا مي خونم ...
                                               آروم آروم داره باز بارون مي باره گوش بده
بي تو بر لب قصه اي جز غم نداشت ...
                                             اين که نتها موند و غم رو غم گذاشت
روزاي قشنگمون چه زود گذشت ...
                                         کاش ميشد روزاي رفته بر ميگرشت
تو نيستي اما اسمت هميشه رو لبامه ...
                                            بهانه اي براي  شروع گريه هامه
صداي باد مي پيچه تو کوچه هاي خلوت ...
                                                چه انتظار تلخي تو غربت چشامه

+ نوشته شده در  2008/9/25ساعت   توسط نیلوفر | 

با بغض گفت !
  بغضی که توش خجالت و عشق گریه می کرد.
---- بیا هر کاری میخوای بکن .
برگشتم نیگاش کردم لخت واساده بود گوشه اتاق و با نا خونش بازی می کردو با دو تا چشم  که پشت نی زار موهاش قایم شده بود با خشم و غضب منو می پایید. 
تو دلم غوغایی بود و تو گلوم بغض و تو کلم هزار تا فکر..
دوباره برگشتم طرف پنجرو بیرون و نیگاه کردم .
احساس تنفر عمیقی نسبت بخودم داشتم . احساس هرزگی.
هم از خودم بدم اومده بود هم از اون .
از اون که خودش و به خاطر یه دوست داشتن انقد راحت در اختیار من گذاشته بود و از خودم که دوست داشتنمو جوری نشون داده بودم و طوری رفتار کرده بودم که باعث بشه اون این کار کنه .

---- خیلی عوض شدی ! چت شده ؟ هر چیه بگو .! فقط بگو . طاقت شنیدنشو دارم .

رو پوششو انداختم رو شونه هاشو با خشم و غیض گفتم : می فهمی داری چیکار میکنی ؟
سرشو انداخت پایین و  یواش یواش شروع کرد به اشک ریختن.
بغضو قوت دادمو گفتم :

من چیزيم نیست . مث همیشم . تو خیالات برت داشته .---- اتفاقا خیلیم یه چیزیته . از این رو به اون رو شدی .
همش ازم فرار می کنی . دیگه نمی بوسیم . حتی دستم نمی دی .قولو قرارمون به همین زودی یادت رفت ؟
این بحث مسخر رو ول کن و لباستو بپوش .!  ---- من کاری کردم ؟ از دست من نارحتی؟
نه والا  نه بلا .. نه پیر نه پیغمبر .
---- پس چه مرگته ؟ بخدا دارم داغون میشم .  
به حق حق افتاده بود . داد میز دو می گفت بگو .
از اونجایی که هیچ وقت تحمل دیدن غم و قصشو نداشتم رفتم نشستم روبه روش
موآشو از تو صورتش زدم کنار و با انگشتم اشکاشو پاک کردم
صورتشو بین دو دستام قرار دادم و نیگاش کردم .
چجوری باید بش می گفتم .که چقد دوسش دارم .
گفتم : ببین ما نمی تونیم با هم باشیم . بفهم اینو.
---- چرا ؟ جا زدی بد بخت ؟
سکوت کردم و بازم چشاشو نیگا کردم.
---- می دونم داری مثل همیشه فیلم بازی میکنه . داری اذیتم میکنی . ولی بسه دیگه .تر قران بسه دیگه . دیگه بریدم . دیگه نمی تونم.
بغلش کردمو سر مو گذاشتم رو شونه هاش . گذاشتم که اشکامو نبینه .گذاشتم که نفهمه شو خی نیست.
یه لحظه به خودم اومدم دیدم اشکام تموم پهنای شونشو خیس کرده .
دیدم داره پا به پام اشک می ریزو آب میشه .
گفتم : ببین من از همون اولم دوست نداشتم . همش هوس بود . شهوت بود . میخواستم این تنو بدنو بی حرمت کنم.---- دروغ میگی مثل سگ . چت شده بیچاره ؟ خب دردت چیه ؟ باشه !  بیا ! این تنو بدن مال تو  . بیا بی حرمتش کن .
( چی داشتم بگم در مقابل کسی که روح و جسمشو دو دستی بفرما زده بود)
آخه چجوری  باید بش میگفتم که ... دارم.

+ نوشته شده در  2008/9/25ساعت   توسط نیلوفر | 
        

 

ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

+ نوشته شده در  2008/9/24ساعت   توسط نیلوفر | 

هنوز محتاج نوازشهای تو هستم
دل نازکم را با قطره های اشکت نشکن

فاصله ای میان من وتو نیست جز این سنگ سیاه

دلم هوای تو را کرده

چقدر دوست دارم در آغوشت بگیرم

مثل گذشته ها

سرم را بر شانه هایت بگذارم و به آن دور ها برم

با هم خنده کنان زیر درختی که اسم خودمونو روی اون کندیم

یادت میاد

نمی دونم اون درخت هنوز هست یا نه
.....؟
هوا اینجا چقدر سرده

باید برم به جایی که خورشید چشمهایت گرمم کند

فراموشم نکن عزیزم

بدون هنوز پس از سالها چشمهایم از دوریت اشک حسرت میریزه
   دوستت دارم

+ نوشته شده در  2008/9/24ساعت   توسط نیلوفر | 

                      

داشتم تو حوالی شهر خیالم پرسه می زدم.می خواستم یه بار دیگه همه چی رو مرور کنم.
می خواستم دوباره تو رو دعوت به شهر آروم خیالم کنم.شاید دوباره با اومدنت شهر سرو سامون بگیره
.
آخه می دونی چیه بعد از رفتن تو همه چی به ویروونه تبدیل شد.همه جا دلگیرو سوت و کور شد
.
حتی اون درخت تنومند یادتم خشکید و دیگه میوه نداد.اون رود قشنگ عشقت رو یادته؟ حیف تبدیل به باتلاق شد
.
وای پرنده های نگاهت رو یادته؟پر می دادی به طرف من و عاشقونه می شستن رو شونه هام ولی من
.......
من پرشون می دادم.دوباره یاد چشمای ملتمس و قشنگت افتادم یاد اون دسته گلایی که برام می فرستادی و من
حتی تو گلدونم نمی زاشتمشون.یادته می گفتی عاشق نجابتتم ؟ می گفتی دیوونه اون غرورتم؟
اما همیشه کاری می کردم که فکر کنی دوست ندارم .این درست در حالی بود که کبوتر عشقت تو سینم بال بال میزد
.
اما من در قفس دلمو بسته بودم تا یه وقت هوس پریدن به سمت تو رو نکنه.اولین باری که مو دیدی رو یادته؟
زیر بارون در حالیکه موهای خیسم ریخته بود رو صورتم یادته بهم چی گفتی؟(تو چقدر بانمک و تو دل برویی
) من بهت اخم کردم و رومو ازت برگردوندم.من نه سنگدل بودم و نه بی عاطفه ولی
........
هیچوقت یادم نمی ره حرفای آخرت رو که داد میزدی و میگفتی .بالاخره یه روز عاشقم می شی من مطمئنم

باشه حالا که منو نمی خوای من برای همیشه میرم و دیگه هیچوقت منو نمی بینی.چقدر اون روز حرفات به دلم سنگینی کرد. دوست داشتم برمی گشتم و داد می زدم به خدا منم دوست دارم .ولی اون غرور لعنتی باز نزاشت.برگشتم پشت سرمو نگاه کردم واااااای تو دیگه نبودی .خدایا چقدر دلم گرفت تو اون هوای بهاری احساس سرما کردم چقدر بهار به چشمم زشت اومد
.
اون راست گفت رفت برای همیشه و نگاه من به پنجره ای که همیشه می یومد پشتش خشکید و دیگه ...!

+ نوشته شده در  2008/9/24ساعت   توسط نیلوفر | 
                                           

عميق ترين درد درزندگي مردن نيست،بلكه نداشتن كسي است كه الفباي دوست داشتن رابرايت تكراركند وتوازاو رسم محبت بياموزي.عميق ترين درد درزندگي مردن نيست،بلكه گذاشتن سدي در برابر روديست كه از چشمانت جاري ست.........

عميق ترين درد درزندگي مردن نيست،بلكه نداشتن شانه هاي محكمي است كه بتواني به آن تكيه كني وازغم زندگي برايش اشك بريزي .عميق ترين درد در زندگي مردن نيست،بلكه نا تمام ماندن قشنگترين داستان زندگي .

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست،بلكه نداشتن يك همراه واقعيست كه در سخت ترين شرايط همدم تو باشد .عميق ترين درد در زندگي مردن نيست،بلكه بدست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است.

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست،بلكه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست

+ نوشته شده در  2008/9/24ساعت   توسط نیلوفر | 
                                              

به نگاه عاشقونم نگو نه به لباي نيمه جونم نگو نه

تو بگير دستا ي تنها مو تو ببين شوق تو چشمامو

اين دفعه به خاطرمن نگونه تـو يي تـنـهـا بـاور مـن

كي ميشه تواين چشام نگاه كني لباتو رواين لبام رها كني

كي ميشه چشاي خوشگلت روباز بازكني تو اين چشام نگاه كني

چي ميشه با يك نگاه مهربون ميشدي واسه دلم يك همزبون

نمي رنجوندي دل عاشقمو ميشدي مثل دلم دل نگرون

من ميخوام همش تو رو ببينم تو نگاه اون چشات بشينم

چي ميشد فقط واسه يك با ر من يك بوسه از لبات بچينم

+ نوشته شده در  2008/9/24ساعت   توسط نیلوفر | 

روحی مشوشم كه شبی بي خبر ز خويش
در دامن سكوت به تلخي گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

رفتم؛ مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي بجز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد و بي اميد
در وداي گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پرحسرت تو را

با اشک های ديده زلب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در اين سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم که گم شوم چو يکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سياهی يک گور بی نشان

فارغ شوم زکشمکش زندگی

ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله آتش زمن مگير

ميخواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسير

+ نوشته شده در  2008/9/24ساعت   توسط نیلوفر | 

گاهي حس ميكنم كنارمي بلند بلند شروع مي كنم به حرف زدن
از تو چشمات ميگم از اون وقتايي كه گم ميشم بين رنگ چشمات كه گاهي ابين گاهي سبز گاهي غرق دريا ميشم گاهي با لذتي كودكانه ميون چمن زار چشمات مي دوم
...
وقتي به خودم ميام و تو رو كنارم نمي بينم حس بدي بهم دست ميده انگار كه از قله يه كوه بلند پرت شدم پايين جايي ميون خلسه شناور ميشم و دردي عجيب تموم بدنمو ميگيره ...بارها دستامو بلند كردم كه تو دستمو بگيري اما انگار تو اين دنياي خلسه تو رو بد جور گم كردم
....
بعد من روزي اگر بغض گلويت را فشرد
پاي احساست اگر بر سنگ خورد

يا اگر يكروز دستان تو هم  گرمي دست كسي را در ميان خود نديد

ونداران هنگام تلخ كز فضاي سينه ات جز آه آتشناك ،چيزي را نمي داد گذر

يادي از اين عاشق افسرده كن

بعد از من روزي اگر زين كوچه ها مرد تنهايي گذشت  در نگاه او اگر برق نياز

بر دو پايش پينه بود يادي از اين خسته دلمرده كن

روزگاري بعد از اين شاخه خشكي اگر ديدي بباغ  يا گل پژمرده اي ديدي به خاك
 
بلبل افسرده اي ديدي بشاخ اشك را در گوشه چشم غريبي يافتي

عابري را ديدي و نشناختي يادي از اين شاعر پژمرده كن

گر شبي تنها شدي در خلوتي يافتي از بهر گريه مهلتي ليك ،اشكي گونه ات را تر نكرد
 
درد خود را با خدا گفتي ولي باور نكرد  روزگاري بعد از اين گر تو هم عاشق شدي

ياد كن از من كه ديگر نيستم ......!

+ نوشته شده در  2008/9/24ساعت   توسط نیلوفر | 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجهء گلهای نیلوفر صدا کردم ...
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
...
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

ترا از بین گلهایی که در تنهایی ام روییده با حسرت جدا کردم
...
و تو در پاسخ آبی ترین موج تنهایی دلم گفتی
:::
دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
!!!!!
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
...
همین بود آخرین حرفت
...
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
...
حریم چشم هایم را بر روی اشکی از جنس بلور و غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
...
نمی دانم چرا رفتی ؟؟؟؟؟

نمی دانم چرا ؟؟؟؟؟
شاید خطا کردم ... و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
!!!
نمی دانم کجا ؟؟؟ تا کی ؟؟؟ برای چه ؟؟؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد بر من همان باران شبانهء عاشقانه
!!!!!
و بعد از رفتن تو رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
!!!
و بعد از رفتن تو آسمان چشمانم خیس باران بود
.....
و بعد از رفتن تو انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
.....
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
.....
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
!!!
کسی فهمید که تو نام مرا از یاد خواهی برد
.....
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد
...
هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگردد
.....
برگردد ... برگردد ... برگردد ...

+ نوشته شده در  2008/9/24ساعت   توسط نیلوفر | 
     

  1. حداقل سالي يك بار طلوع آفتاب را تماشا كن
  2. با صميميت دست بده
  3. در چشم ديگران نگاه كن
  4. از عبارات متشكرم و خواهش ميكنم به وفور استفاده كن
  5. در حمام آواز بخوان
  6. خود و ديگران را ببخش
  7. در مبارزه ضربة اول را بزن ، محكم هم بزن
  8. هرگز تسليم نشو، هر روز معجزة تازه اي اتفاق مي افتد
  9. شادي ها را به فردا نينداز
  10. همواره دستي را كه به سويت دراز شده بفشار
  11. به افكار بزرگ فكر كن، اما از شادي هاي كوچك لذت ببر
  12. روزي سي دقيقه پياده روي كن
  13. فراوان لبخند بزن، هزينه اي ندارد و ارزشش قابل تصور نيست
  14. گوش كردن را ياد بگير، فرصت ها گاه با صداي بسيار آهسته در مي زنند
  15. به زندگي خصوصي فرزندانت احترام بگذار پيش از ورود به اتاق شان در بزن.
  16. هرگز اميد را از كسي سلب نكن ، شايد اين تنها چيزي باشد كه دارد
  17. هنگام بازي با بچه ها بگذار آنها برنده شوند
  18. بيش از حد لازم مهربان باش
  19. يادت نرود، بالاترين نياز عاطفي هركس، مورد تحسين واقع شدن است
  20. به ديگران فرصتي دوباره بده ، اما نه سه بار
  21. چيزهاي كم اهميت را تشخيص بده و سپس آنها را ناديده بگير
  22. هدفمند و با اعتماد به نفس وارد اتاق شو
  23. عاشق پيشه باش
  24. كاري را انتخاب كن كه با ارزش هاي تو هماهنگي داشته باشد
  25. به جز مواردي كه مربوط به مرگ و زندگي است، همواره خود را رهاكن و آسوده باش، هيچ چيز آن قدر كه در ابتدا به نظر مي رسد ، مهم نيست
  26. وقتي كسي تورا بغل مي كند، اجازه بده خودش هم رهايت كند ، تو پيشدستي نكن((!))
  27. هرگز گره اي را كه مي شود باز كرد ، نبر
  28. فروتن باش، پيش از آنكه تو به دنيا بيايي خيلي كارها انجام شده بود
  29. از گفتن (نمي دانم) (اشتباه كردم) (به كمك احتياج دارم) و (متاسفم) نترس  و
  30. هيچ فرصتي را براي ابراز محبت از دست نده
+ نوشته شده در  2008/9/24ساعت   توسط نیلوفر | 
           

شمع ها به آرامی می سوختند فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبت آنها را بشنوی........اولی گفت:من صلح هستم.!با وجود اين هيچ کس نمی تواند مرا برای هميشه روشن نگه دارد من معتقدم که از بين می روم.سپس خاموش شد و از بين رفت.........دومی گفت :من ايمان هستم! با وجود اين من هم مدت زيادی روشن نمی مانم سپس نسيم ملايمی وزيد و خاموشش کرد........شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم!مردم اهميت مرا درک نمی کنند آنها حتی عشق ورزيدن به نزديکترين کسانشان را هم فراموش ميکنند و کمی بعد آن هم خاموش شد.

ناگهان.......پسری وارد اتاق شد شمع های خاموش ر ديد و گفت: چرا خاموش شده ايد؟مگر قرار نبود تا ابد روشن بمانيد؟......شمع چهارم گفت: نترس تا زمانی که من هستم می توانيم شمع های ديگر را روباره روشن کنيم؛ من اميد هستم. پسر با چشمانی درخشان شمع اميد را برداشت و شمع های ديگر را روشن کرد.                       چه خوب است که شعله اميد دلهاتان هيچگاه خاموش نشود

+ نوشته شده در  2008/9/24ساعت   توسط نیلوفر | 

گفتم از ديده چو دورش سازم بيگمان زودتر از دل برود مرگ بايد مرا دريابد ورنه درديست که مشکل برود!

+ نوشته شده در  2008/9/22ساعت   توسط نیلوفر | 

انقدر دلم واسه خنديدن تنگ شده آدم وقتی غم داره خنده واسش مسخرست دلم می خواد زمان رو برگردونم به عقب بعد چشمامو باز کنم ببينم هيچی نشده

کاشکی انقدر سنگ بودم که با هيچی خرد نمی شدم اما حالا با ضربه های نم نم بارون می شکنم.

طنين آن ضربه ها ........

تمام زندگی مرا سرشار می کند......!

+ نوشته شده در  2008/9/22ساعت   توسط نیلوفر | 

ميدونم خدا دست تو رو برای دستای من نيافريده.....ميدونم اسمون نگاه تو رو از من ميدزده !!! ميدونم عشق تو سهم دل من نيست......ميدونم جای نگاه عاشقونهء تو تو چشمای من نيست......ميدونم......ميدونم......ميدونم....!!! ولی بزار دوستت داشته باشم٬ چون من خودمو ٬ نگاهمو ٬ عشقمو ٬ قلبمو.......همهء وجودمو سهم وميدونم............!

 

داغ دلم را تازه مي كني نمي خواهم دوباره پشيمان شوم...

مي داني؟؟بعد از تو هيچ وقت آنطور كه مي گفتم عاشق نشدم....

تو رفتي بالا....بالاي بالا....و من دلم را به همين ستاره هاي چشمك زن خوش كردم دلخوش اين بودم

كه با شمارش اين چراغك هاي بي مصرف لحظه هاي بي تو بودن به پايان مي رسد ؛همهء اميدم اين بود كه شبي  تو را از ميان ستاره ها خواهم چيد....آه نمي دانم تو رفتي بالا...

بالاي بالا...براي به تو رسيدن نمي گويم كه راهي نداشتم ؛ولي به خدا پايم گير بود...

تو هم كه بدت نمي آمد...با پوزخندِ سردت  كي يكي گناهانم را مي شمردي.

آخ آخ آخ... يادت مي آيد؟؟!اوايل دستانت براي شمارشِ گناهانم كافي بود....ولي حالا

حتي اگر دستهاي مرا هم داشته باشي مي بيني كه كم مي آوري...نگفتم...؟تقصيرِ خودت بود بي انصاف!

اگر تو خواسته بودي من هم آنجا بودم بالا...بالاي بالا...اما مي بيني كه ديگر پايم گيرِ گير است!

حالا همان بالا بمان ؛ منتظرِ وعدهء پوچِ ديدار...كه ديگر نه من  و نه آن نگاهِ عاشق و دلسوزم

خوش قولِ قرارِ توست....!نه سعي نكن داغِ دلم را تازه كني...اينطوري به نگاهم خيره نشو ؛

من يكدندگي را از خودت آموخته ام عزيز برگرد بالا...نه خودت نه منِ بدبخت را  بيش از اين آزار نده

برگرد بالا...بالاي بالا

+ نوشته شده در  2008/9/22ساعت   توسط نیلوفر | 
                  

رو صندلی انتظار میشینم
گلهای باغ حسرتو میچینم
یا مثل سابق میشی بر میگردی
یا نمی خوام دیگه تو رو ببینم

        

اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه

یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه

امانه گذشت دیدم دل من دیونه تر شد

به تو گفتم و دلت از قصه من با خبر شد

آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن

رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن!

می دونم دوسم نداری مثل روزای گذشته

من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اینو نوشته

می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من

می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من

اما روح من یه دریاس پر از موج و تلاطم

ساحلش تویی وموجاش خنجرای حرف مردم

آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن

رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن

+ نوشته شده در  2008/9/22ساعت   توسط نیلوفر | 
                                                  

کيه که آخر ديوونگيه واسه چشمات

کيه جز من که می ميره واسه لحن خندهات

کی برات قصه می گه شبها که خوابت نمی ره

کيه پا به پات مياد وقتی که بارون می گيره

کيه وقتی تشنته تو ابرها بلوا می کنه

اگه يه جرعه بخوای کوير رو دريا می کنه

يه شب موی تورو به صدتا مهتاب نمی ده

خودش می سوزه ولی تن به سايه و آب نمی ده

اون منم که عاشقونه شعر چشمات رو می گفتم

هنوزم خيس می شه چشمام وقتی ياد تو می افتم

هنوزم ميايی تو خوابم  تو شبهای پر ستاره

هنوزم می گم : خدايا ! کاشکی برگرده دوباره !

+ نوشته شده در  2008/9/22ساعت   توسط نیلوفر | 
                     

همسفر با من و تو
جاده بود و جاده بود
رنج دشواری راه...با تو اما ساده بود
جز تو تقدیر منو
کی به فردا گره زد
زیر تار و پود شب
نقشی از خاطره زد
کی امید تازه ای... به شب پنجره داد
عادت ترانه رو... کی به این هنجره داد
اگه کوله بار ...ما چمدونی از دعاست
اگه تنپوش سفر
پرده ستاره هاست
با تو همسفر شدن مثل جاری شدنه
کوچ قشلاقی من تا بهاری شدنه

وقتی دست روزگار سرنوشتمو نوشت
تا به اسم تو رسید
پرشد از بوی بهشت
اگه کوله بار ما...چمدونی از دعاست
...
اگه تنپوش سفر...پرده ستاره هاست
..

باتو همسفر شدن...مثل راهی شدنه
..
کوچ قشلاقی من...تا بهاری شدنه

+ نوشته شده در  2008/9/22ساعت   توسط نیلوفر | 

به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز می میرم از پا می یفتم
به تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو اسمون بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و اشک و بغض و اه و عکس پاره تو و من بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب دار .......تیغو میکشم رو رگهام میپاشه خونم رو عکسات نتونست سدی بسازه رنگ چشمات سیل اشکات ......به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن ...!                                                                                                                             حالا من موندمو تیغو رگ دستو عکس پاره تو و من بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم                      دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده

+ نوشته شده در  2008/9/22ساعت   توسط نیلوفر | 
                      

برای روز میلاد تن من
نمیخوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی
من و با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غم فرسودن من

نمیخوام از گلای سرخ و آبی برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت به پایم اشک خوشحالی بباری

بذار از داغیه دستای تنها بگیره حرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم ببینی آتش و خاکستر من

تویی تنها نیاز زنده بودن
بکش دست محبت بر سر من

به تن کن پیرهنی رنگ محبت

اگه خواستی بیایی دیدن من

که من بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من

نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غم فرسودن من

                             

شيرين من تلخي نكن با عاشق
تموم مي‌شن گم مي‌شن اين دقايق
دنياي ما مال من و تو اين نيست
رو كوه ديگه فرهاد كوه كني نيست

يه روزي مياد كه نمي‌دونيم چي هستيم
يار كي بوديم و عشق كي بوديم و چي هستيم
شيرين شيرينم واسه تو شدم يه فرهاد
شيرين شيرينم نده زندگيم رو بر باد

نده زندگيم رو بر باد، نده زندگيم رو بر باد

من نميگم فرهاد كوه كنم من
تيشه به كوهها كه نمي‌زنم من
فرهاد عاشقم قلم تيشمه
از تو نوشتن همه انديشمه

کي اشکاتو پاک ميکنه شبها که غصه داري

دست رو موهات کي ميکشه وقتي منو نداري

شونه کي مرحم هق هقت ميشه دوباره

از کي بهونه ميگيري شبهاي بي ستاره

برگريزوناي پاييز کي چشم برات نشسته

از جلو پات جمع ميکنه برگاي زرد و خسته

کي منتظر ميمونه حتي شباي يلدا

تا خنده رو لبات بياد شب برسه به فردا

+ نوشته شده در  2008/9/22ساعت   توسط نیلوفر | 
      

سلام عزيز دور » محال است کسی اينها را بخواند و مرا بشناسد و نداند تو کيستی!
من چنان دوستت دارم را فرياد کرده ام که همه ميدونند من دوست دارم ،اما من حاضرم اگه بخوای تا هزار سال به همه بگم :آی مردم من دوسش دارم دوسش دارم دوسش دارم
اگه بدونی بدون تو چه روزايی به من ميگذره؟ حاضرم بميرم صد بار بميرم اما تورا که ميبمنم باهام حرف بزنی ،من روزی هزار بار ،دلم ميخواست تو چشات نيگا کنم وبميرم،دلم ميخواست دوباره نگام کنی اون مدلی که فقط تو نگا ميکنی ،دلم ميخواست دوست دارمو از چشای ناز تو بخونم...!

+ نوشته شده در  2008/9/22ساعت   توسط نیلوفر | 

روي تابلويي ديدم نوشته بود ضايعات شما را خريداريم.
هر چه فكر كردم ديدم ما چه ضايعاتي داريم بفروشيم
.
ديدم چيزي نداريم غير از عمري كه ضايع شده....؟

 

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيايان مي گذشتند. آن دو در نيمه هاي راه بر سر موضوعي دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و يكي از آنان از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد. دوستي كه سيلي خورده بود سخت دل آزرده شد ولي بدون آنكه چيزي بگويد بر روي شن هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد».

آن دو در كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا آنكه در وسط بيابان به يك آبادي كوچك رسيدند و تصميم گرفتند قدري بمانند و در بركه آب تني كنند.اما شخصي كه سيلي خورده بود در بركه لغزيد و نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمك شتافت و نجاتش داد. او بعد از آنكه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره سنگي نوشت: «امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داده».

دوستي كه يكبار بر صورت او سيلي زده و بعد هم جانش را از غرق شدن نجات داده بود پرسيد: «بعد از آنكه من با حركت قلبم ترا آزردم، تو آن جمله را بر روي شنهاي صحرا نوشتي اما اكنون اين جمله را بر روي صخره سنگ حك كرده اي، چرا؟» و دوستش در پاسخ گفت: «وقتي كه كسي ما را مي آزارد بايد آنرا بر روي شن ها بنويسيم تا بادهاي بخشودگي آنرا محو كند، اما وقتي كه كسي كار خوبي برايمان انجام ميدهد ما بايد آنرا بر روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي هرگز نتواند آنرا پاك نمايد».

+ نوشته شده در  2008/9/22ساعت   توسط نیلوفر | 

خيلی غريبی واسه من،از چه شبی جدا شدی
از چه شبی ما دوتا باهم ديگه آشنا شديم
کدوم غروب نشونی داد،شب از کدوم جاده مياد

از عاشقای رهگذر نشونیِ منو بخواد

وقتی که اسم من نبود کدوم صدا در تو نشست
کدوم ستاره پر کشيد تو چشمای تو نشست
غريبه ای اما دلم برای تو پر ميزنه

واسه پيدا کردنت به هرشهری سر ميزنه

ای غريبه خوش اومدی به جشن ساده ی دلم

بيا که من به گريه هام يه رنگ تازه می زنم

+ نوشته شده در  2008/9/22ساعت   توسط نیلوفر | 

فقط موجهای دریا هستن که عاشقن آره فقط اونا هستن با اینکه میدونن اگه برسن به ساحل می میرن بازم بیقرار رسیدنن ....!

+ نوشته شده در  2008/9/22ساعت   توسط نیلوفر | 

يكروز در نگاهت مي‌بینم كه مرا به سوي خود مي‌خواني و روز ديگر در نگاهت مي‌خوانم كه مرا

از خود ميراني. يكروز گرمي دستانت عشق را فرياد مي‌زند و يكروز سردي دستانت جدايي را.

يكروز لبخندت شادي را برايم به ارمغان مي‌آورد و روز ديگر پوزخندت غمهاي دنيا را. ... و من

مانده بر سر دو راهي كدامين نگاهت را باور كنم؟

دلم مي‌خواهد تا ابد دوستت بدارد, دستانم مي‌خواهند تا توان دارند براي تو بنويسند, قلبم مي‌خواهد

تا آن هنگام كه مي‌تپد براي تو بتپد و چشمانم مي‌خواهند تا روزي كه مي‌بينند تو را ببينند. اما

نگاههاي تو فريادهاشان را در گلو خفه ميكند.

چشمانم به سوي توست و دستانم نيز. تنها بگذار آخرين سخنم اين باشد كه :

« هنوز هم دوستت دارم »

+ نوشته شده در  2008/9/22ساعت   توسط نیلوفر | 
 

وقتی عصبانی بود در حالی که به در اشاره می کرد و راه رفتن را نشان ميداد؛

چشمانش را بست و گفت؛(برو ديگر تحمل با تو زيستن را ندارم  فقط برو...!)

وقتی صدای باز و بسته شدن در را شنيد و از رفتنش مطمئن شد چشمانش را باز کرد.

اما آنوقت بود که هيچ جا را نديد هر چه سعی کرد هيچ نديد؛

نور چشمانش رفته بود...!

+ نوشته شده در  2008/9/22ساعت   توسط نیلوفر | 

بر سنگ قبرکشيشی چنين نوشته شده بود: 

آن هنگام که جوان بودم وفارغ از همه چيز و تخيلم مرز و محدوده ای نمی شناخت در سر آرزوی تغيير دنيا را می پروراندم

بزرگتر که شدم دريافتم جهان تغيير ناپذير است. پس افق انديشه ام را محدود تر کردم و بر آن شدم که تنها کشورم را تغيير دهم.

اما اين هم عملی نبود.پس از سالها زندکی آخرين تلاش  نااميدانه را برای تغيير خانواده ام کردم اما افسوس که آن ها هم تغيير نکردند.

اکنون که در بستر مرک آرميده ام به ناگاه حقيقتی را يافتم. تنها اگر خودم را تغثثر داده بودم نمونه ای مشدم برای اعصای خانواده با انگيزه و تشويق آنها چه بسا که کشورم  نيز اندکی اصلاح می شد. شايد می توانستم دنيا را هم تغيير دهم!

افسوس که دير فهميدم....!

+ نوشته شده در  2008/9/22ساعت   توسط نیلوفر | 

  1. ـ برای رسيدن به قله کوه قبل از برداشتن هر ابزاری اول اراده ات را در کوله ات بگذار.
  2. ـ وقتی هدف قله است چشم به آن بدوز ولی از سنگ های لغزان زير پايت قافل نشو.
  3. ـ وقتی به قله رسيدی مغرور نشو و نفس راحت نکش چون بايد همان راه را برگردی.
  4. ـ همان طور که قله از دور پيداست فاتح قله از دور نا پيداست.
  5. ـ در ميان کوه ها هميشه کوهی سر بلند است که در مقابل حوادث ايستادگی کرده باشد.
  6. ـ به کوه احترام بگذار که مادر خاک است و به خاک اخترام بگذار که عنصر وجودی آدمی است.
  7. ـ اگر قله زندگی مرگ است .برای رسيدن به آن شتاب نکن ولذت لحظه ها را به فتح قله نفروش.

                                 

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا میکرد که زیبا ترين قلب دا در تمام آن منطقه دارد.جمعیت زیادی جمع شدند.قلب او کاملا سالم بود.و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود.پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند.مرد جوان در كمال افتخار با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت ؛ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت((اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست.))
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند.قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود.قسمتهاا از قلب برداشته شده بود و تكه هايي جايگزين آنها شده بود.اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هاي دندانه دندانه در قلب او ديده ميشد.در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه ايي آنها را پر نكرده بود.مردم با نگاهي خيره به او مينگريستند و با خود فكر ميكردند كه اين پير مرد چطور ادعا ميكند كه قلب زيباتري دارد.مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:((تو حتما شوخي ميكني...قلبت را با قلب من مقايسه كن؛قلب تو تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است
.))
پير مرد گفت:((درست است قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نميكنم.ميداني هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادم.من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است.كه به آن قسمت بخشيده شده قرار داده ام؛اما چ ون اين دو عين هم نبوده اند گوشه هاي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند.چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كسي بخشيده ام اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند.اينها همين شيارهايي عميق هستند گر چه دردآورند اما يادآورعشقي هستند كه داشته ام.اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام پر كنند.پس ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟
))مرد جوان بي هيچ سخني ايستادو در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير ميشد به سمت پيرمرد رفت.از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد. و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد.پيرمرد آن را گرفت آن را گرفت و در قلبش جاي داد. و بخشي از قلب پير و زخمي خود را در جاي زخم قلب مرد جوان گذاشت.مرد جوان به قلبش نگاه كرد ديگر سالم نبود اما از هميشه زيبا تر بود زيرا كه عشق از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.

                        

روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده،همه احساس ها در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند.
خوشبختی،ثروتمندی،عشق،دانایی،صبر،غم،ترس و... هرکدام به روش خود می زیستند.تا اینکه یک روز دانایی به همه گفت: "هرچه زودتر این جزیره را ترک کنید،زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید
."
تمام احساس ها با دستپاچگی قایق های خود را از انبار خانه هایشان بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پس از عایق کاری و اصلاح پاروها،آن ها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند
.
روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه با سرعت سوار قایق ها شدند و پارو زنان جزیره را ترک کردند.در این میان "عشق" هم سوار بر قایقش بود،اما به هنگام دور شدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و "وحشت" را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار قایقش شود."عشق" سریعاً برگشت و قایقش را به همه حیوانات و "وحشت" زندانی شده توسط آن ها سپرد.آن ها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای "عشق" نماند.قایق رفت و "عشق" تنها در جزیره ماند
.
جزیره لحظه به لحظه بیشتر به زیر آب می رفت و "عشق" تا زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمی ترسید،زیرا "ترس" جزیره را ترک کرده بود،اما نیاز به کمک داشت. فریاد زد و از همه احساس ها کمک خواست.اول کسی جوابش را نداد.در همان نزدیکی ها قایق "ثروتمندی" را دید و گفت:"ثروتمندی عزیز! به من کمک کن
."
"ثروتمندی" گفت:"متاسفم!قایق من پر از پول و شمش طلاست و جای خالی ندارد
."
"عشق" رو به سوی قایق " غرور" کرد و گفت:"من را نجات می دهی؟
"
"غرور" پاسخ داد:"هرگز!تو خیسی و مرا خیس می کنی
."
"عشق" رو به سوی "غم" کرد و گفت:" ای غم عزیز! مرا نجات بده
."
اما "غم" گفت:" متاسفم عشق عزیز! من آنقدر غمگینم که یکی باید بیاید و خودم را نجات دهد
."
در این بین "خوشگذرانی" و "بیکاری" از کنار "عشق" گذشتند،ولی "عشق" هرگز از آن ها کمک نخواست
.
از دور "شهوت" را دید و به او گفت:"شهوت عزیز من را نجات می دهی؟
"
"شهوت" پاسخ داد:"هرگز...برو به درک...سال ها منتظر این لحظه بودم که بمیری.حالا بیایم و نجاتت دهم!؟
"
"عشق" که نمی توانست "نا امید" باشد رو به سوی خدا کرد و و گفت:"خدایا!من را نجات بده
."
ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد:" نگران نباش!من دارم به کمکت می آیم." "عشق" آنقدر آب خورده بود که دیگر نمی توانست روی آب خودش را نگه دارد و بیهوش شد
.
پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قایق "دانایی" یافت.آفتاب در حال طلوع بود و دریا آرام تر از همیشه.جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون می آمد،زیرا امتحان نیت قلبی احساس ها دیگر به پایان رسیده بود
.
عشق برخاست و به "دانایی" سلام کرد و از او تشکر نمود."دانایی" پاسخ سلامش را داد و گفت:"من "شجاعت" نداشتم که به سمت تو بیایم،"شجاعت" هم که قایقش دور از من بود نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند.پس می بینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم!یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم.تو حکم فرمانده بقیه احساس ها را داری
."
"عشق" با تعجب گفت:"پس آن صدای که بود که به من گفت برای نجات من می آید؟
"
"دانایی" گفت:"آن زمان بود
."
"عشق" با تعجب گفت:"زمان؟
"
"دانایی" لبخندی زد و پاسخ داد:"بله،"زمان"...چون این فقط "زمان" است که لیاقتش را دارد تا بفهمد که "عشق" چقدر بزرگ است."

+ نوشته شده در  2008/9/22ساعت   توسط نیلوفر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
چی بگم درد من حصارک برکه نیست ، زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نمی کند"

نوشته های پیشین
9/22/2008 - 10/21/2008
پیوندها
ASAL
LvTorSh
GiSo0
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM